چیستا یثربی #خواب_گل_سرخ#شانزدهم

آلبومها را کنار گذاشتم و فکر کردم برای حمله ی اول کافیست.دست عسل را گرفتم.با آقا حامد خداحافظی کردیم و گفتیم ؛میریم خرید! با محسن خداحافظی نکردم.انگار وجود ندارد،برای یک لحظه دلم به حالش سوخت!انگار واقعا وجود نداشت! وقتی برگشتیم؛مریم و مادرم هم برگشته بودند.خدا را شکر؛حال مادرم بهتر بود.ولی میدانستم  که جلوی مادر نباید چیزی درباره ی دکتر و درمانش بپرسم ؛ مریم داشت غذا میپخت؛خودش خرید کرده بود.گفتم :نترسیدی شوهرت اینطرفا کشیک بده؟گفت اولا روزا؛میخوابه؛مثل جغد شبا میاد بیرون؛دوما نمیتونم همه ش زندانی باشم!عسلم باهام نبود که بترسم!نزدیکم شه؛داد میزنم؛برگه پزشک قانونی رو به پلیس نشون میدم؛میگم تا وقت دادگاه؛حق نداره طرفم بیاد؛چون دست بزن داره!گفتم:آفرین!گفت:چرا؟گفتم :زن مستقل و شجاعی به نظرمیای.من از مردای لات متنفرم.گفت:با لات باید مثل خودش بود؛برای همین حامد از این مربیه خواست پیشش بمونه!گفتم:فکر میکنی محسن بلد باشه از کسی دفاع کنه؟به نظر من که تو عالم خودشه؛یه جوری انگار تو این دنیا نیست!گفت:اسکیتو خوب بلده؟گفتم:مگه با اسکیت میخواد با شوهرت بجنگه؟به نظرم یه جوری وارفته ست! با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی چی منظورت مواد که نیست؟گفتم:نمیدونم چی مصرف میکنه!اما اخلاقش متغیره.یه دقیقه مهربونه؛یه دقیقه بداخلاق!گفت:این آب میوه رو ببر برای مادر!گفتم:از دست من نمیگیره؛میگه دل دردش بیشتر میشه؛گفت:تو ببر؛کاریت نباشه؛بردم؛داشت درتختخوابش قرآن میخواند.
آب میوه راکنارش روی میزگذاشتم.گفت: مرسی!نزدیک بوداز شادی؛سرم را به دیوار بکوبم!مریم چه جادویی به کار برده بود که مادرم مهربان شده بود؟که آبمیوه مرا قبول کرد؟خواستم از مریم بپرسم که در زدند؛من و مریم با اضطراب به هم نگاه کردیم!از چشمی نگاه کردم؛محسن بود!به مریم گفتم :جان من بیا ببین این چی میخواد؟من حوصله شو ندارم!  پشت در اتاق خودم پنهان شدم.صدایشان را درست نمیشنیدم؛انگارپج پچ میکردند؛داشتم عصبی میشدم.شالم را سرم کردم و بیرون آمدم.به مریم گفتم: چیشده؟چی میخواداین آقا؟!مریم گفت:چیزی نیست؛شما برو تو اتاق فعلا!گفتم:در خونه ی منو زده؛پس به منم مربوطه؛چیه آقا؟اگه واسه عکساست؛ فقط یه شوخی ساده بودکه بدونی مردمم میتونن اذیتت کنن!محسن گفت:برای این نیست.موضوع مهمتره!باترس به مریم نگاه کردم؛مریم گفت:زن پایینی به صاحبخونه مازنگ زده؛گفته ما رفتیم؛حامد؛جاش یه مرد آورده!حامد میخواد بگه؛فامیلمونه ازشهرستان؛ اما آقا محسن بایدچند دقیقه بالا باشه؛ مثلا من و عسلو برده خرید!گفتم: 
خوبه دیگه! جایگاه فراریا شده اینجا! لیان شامپو! class=
#خواب_گل_سرخ#شانزدهم آلبومها را کنار گذاشتم و فکر کردم برای حمله ی اول کافیست.دست عسل را گرفتم.با آقا حامد خداحافظی کردیم و گفتیم ؛میریم خرید! با محسن خداحافظی نکردم.انگار وجود ندارد،برای یک لحظه دلم به حالش سوخت!انگار واقعا وجود نداشت! وقتی برگشتیم؛مریم و مادرم هم برگشته بودند.خدا را شکر؛حال مادرم بهتر بود.ولی میدانستم که جلوی مادر نباید چیزی درباره ی دکتر و درمانش بپرسم ؛ مریم داشت غذا میپخت؛خودش خرید کرده بود.گفتم :نترسیدی شوهرت اینطرفا کشیک بده؟گفت اولا روزا؛میخوابه؛مثل جغد شبا میاد بیرون؛دوما نمیتونم همه ش زندانی باشم!عسلم باهام نبود که بترسم!نزدیکم شه؛داد میزنم؛برگه پزشک قانونی رو به پلیس نشون میدم؛میگم تا وقت دادگاه؛حق نداره طرفم بیاد؛چون دست بزن داره!گفتم:آفرین!گفت:چرا؟گفتم :زن مستقل و شجاعی به نظرمیای.من از مردای لات متنفرم.گفت:با لات باید مثل خودش بود؛برای همین حامد از این مربیه خواست پیشش بمونه!گفتم:فکر میکنی محسن بلد باشه از کسی دفاع کنه؟به نظر من که تو عالم خودشه؛یه جوری انگار تو این دنیا نیست!گفت:اسکیتو خوب بلده؟گفتم:مگه با اسکیت میخواد با شوهرت بجنگه؟به نظرم یه جوری وارفته ست! با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی چی منظورت مواد که نیست؟گفتم:نمیدونم چی مصرف میکنه!اما اخلاقش متغیره.یه دقیقه مهربونه؛یه دقیقه بداخلاق!گفت:این آب میوه رو ببر برای مادر!گفتم:از دست من نمیگیره؛میگه دل دردش بیشتر میشه؛گفت:تو ببر؛کاریت نباشه؛بردم؛داشت درتختخوابش قرآن میخواند. آب میوه راکنارش روی میزگذاشتم.گفت: مرسی!نزدیک بوداز شادی؛سرم را به دیوار بکوبم!مریم چه جادویی به کار برده بود که مادرم مهربان شده بود؟که آبمیوه مرا قبول کرد؟خواستم از مریم بپرسم که در زدند؛من و مریم با اضطراب به هم نگاه کردیم!از چشمی نگاه کردم؛محسن بود!به مریم گفتم :جان من بیا ببین این چی میخواد؟من حوصله شو ندارم! پشت در اتاق خودم پنهان شدم.صدایشان را درست نمیشنیدم؛انگارپج پچ میکردند؛داشتم عصبی میشدم.شالم را سرم کردم و بیرون آمدم.به مریم گفتم: چیشده؟چی میخواداین آقا؟!مریم گفت:چیزی نیست؛شما برو تو اتاق فعلا!گفتم:در خونه ی منو زده؛پس به منم مربوطه؛چیه آقا؟اگه واسه عکساست؛ فقط یه شوخی ساده بودکه بدونی مردمم میتونن اذیتت کنن!محسن گفت:برای این نیست.موضوع مهمتره!باترس به مریم نگاه کردم؛مریم گفت:زن پایینی به صاحبخونه مازنگ زده؛گفته ما رفتیم؛حامد؛جاش یه مرد آورده!حامد میخواد بگه؛فامیلمونه ازشهرستان؛ اما آقا محسن بایدچند دقیقه بالا باشه؛ مثلا من و عسلو برده خرید!گفتم: خوبه دیگه! جایگاه فراریا شده اینجا! لیان شامپو!



ثبت دیدگاه شما

ديدگاه کاربران


afrodit8888
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻


yasrebi_chista
@ehyadehghanzadeh درود

yasrebi_chista
@ehyadehghanzadeh درود.عاشقشم منم

yasrebi_chista
@ehyadehghanzadeh یه دوره ای خونه ها اینجوری بود.هنوزم در برخی شهرستانها هست و روستاها.یه دوره زندگی طپش داشت

ehyadehghanzadeh
ممنون از عکسی که گذاشتین انگار توی عکس زندگی پر رنگتری جاریست

yasrebi_chista
@sadatakhavi1352 درود....ممنونم

sadatakhavi1352
چشم.... شما هم

sadatakhavi1352
سلاملیکم!... العی خیلی زود دلشاد بشین

kamali1930
موفق باشی بانوی جان

bita.f.1353
مرسی عالی بود

e.faramarzi_2015
عالی بود خانوم.دکتر خسته نباشین


shabnam_171
عاشقتم خانم يثربي عزيزم عاشق خودت عاشق قصه هات عاشق دلنوشته هات عاشق اهنگاي توي كانالت 👌👌👌😘😘😍😍وعاشق نگاهت به دنيا انشاءلله هميشه شادو پيروز باشي

sh.t667
موافقم

malihemiremad
@yasrebi_chista سلام خانم یثربی عزیز.داستانتون رو اوایل با اشتیاق دنبال میکردم اما الان حس میکنم بیش از اندازه داره غیر واقعی میشه.اینکه حامد یهو محسن و نشناخته تو یک نگاه ازش میخواد بیاد پیشش بمونه و اونم به سرعت قبول میکنه.این کل کل های غیر واقعی مانا،اینکه مریم و عسل نیومده تو خونه مانا اینا چتر شدن همه اینها خیلی در زندگی واقعی معقول نیست.در کل دوستون دارم اما این هم یک انتقاد بود

parisaaa71ap
مرسی عشق جان،خسته نباشید 😘😘

fattiimma670601
😘😘😘😘

rouzbahanizohre
😍😍😍😍

lily_nbz
😍😘mese hamishe awli💜

nazi_telg34
خواب گل سرخ 💕💕💕💕💕

nazi_telg34
😍😍😍😍😍😍😍😍 سلام خانم دکتر گل😘 او یکزن رو همه رو بلعیدم عالی بود عالی 😍 دستتون پر از گل

bahar__kml
زیبا مثل همیشه❤❤


z.mirab
ممنون خانم یثربی عزیز. هر چند دوست بیشتر دوست دارم چیستا جان صداتون کنم. امروز داستان او یک زن است را تموم کردم. فوق العاده بود. کلامم از بیان زیبایی وروانی قلمتون واقعا قاصر هست.اینقدر روان وزیبا صحنه ها وموقعیتها رو بیان کردید وپلی زیبا بین گذشته ،انقلاب وزمان حال برقرار کردید که برای من که اون سالها رو درک کردم تا الان اونقدر ملموس وواقعی بود که غرق شدم در قصه و انگار که داشتم تموم اون لحظه ها رو بطور زنده میدیدم .باید دوباره بخونمش. تا بیشتر کشفش کنم. به وجودتون افتخار میکنم پدیده نسل بانوان😙

photographyeman
قلمتان جاودانه

m_javadi62
مسخره ست اول ش فکر کردم لیان اسم ی شامپو ه. بعد که دامنت ها رو خوندم فهمیدم سریال لیان شامپو ه. ;-)

mikhak874998
بانو ، بهتون نیاز دارم ، کاش میشد باهاتون حرف بزنم 😢

q9822
سلام و خسته نباشید. از داستاناتون لذت میبرم. ممنون بخاطر وقت و حسی که میگذارید😍

atefeh__7658
میلاد مسیح مبارک باشه خانم یثربی عزیز

nasrin_z05
سلام خانم یثربی عزیزخسته نباشیدخداقوت💗💗💗

saeideh_heidari
خیلی عالی خدا قوت چیستا جانم

fazilatsalehi
عالی مثل همیشه. 💚💚💚💚

maryamesmaeili7731
@yasrebi_chista باحال بود لیان شامپو


poshtehichestan
❤❤❤😘😘😘

dr.n.abron
لیان شامپو یادش بخیر😀😀

soriiiii8732
گل سرخ بیدار بیدار

mansoureha
بسیار عالی،دوس دارم این داستانو

zahra.maleki1376
سلام ...اگ میشه پی وی تون روچک کنید...ممنون♥

soolmazataiee1231
عالی قلمتون همیشه مانا

m.r338
خیلی عالی!👏👏👏💖💖💖

mina.__.alavi
Kheili khobe,mesle hamishe👌😊

sepide.bikaran
@yasrebi_chista سلام بانو .صبحتون بخیر .روز خوبی رو براتون آرزو میکنم .💕💕💕

farzanesh8588
اخی طفلی مانا چه یه دفعه دورو برش شلوغ پلوغ شد.چقدر اصطلاحات بانمکی به کار میبره.


bahar_maree
چقدر از کاراکتر مانا خوشم میاد...

bahar_maree
عالی بود خانم دکتر

nazaninkh20
خیلی باحال شده😂✔👌

amirhosein18642
قلم روان وگیرایی داریداستاد

mahsamohammadkhani
سلام خانوم یثربی عزیز. داستان عاااالی. روز بارانیتون پر از اتفاق های قشنگ ♥♥♥

bahar_maree
درود بر استاد جان

maryamm_hajizadeh
چیستا جونم قصه خیلی طنازی داره عالیه مثل همیشه لیان شامپو ♥

fariba.jam.m
خداقوت چيستاجان❤️باسريال ليان شامپوخيلي خاطره دارم

ganjeinahid
راستی داستان داره مهیج تر میشه ،ممنون از شما و پایدار باشید.

ganjeinahid
خداوند رحمتشون کنه،وروحشون رو که شاهد همه زندگی و تلاش زنده هاست،قرین آرامش بکند.آمین