کورش سلیمانی 🌿
سال ١٣٦٠ است شايد؛ شايدم هم ١٣٥٩... مى گويم شايد ١٣٥٩، چون گردِ جنگ هنوز بر ما و  درياچه ى تاق بستان ننشسته است. اينجا بعد از ظهر يك روز تابستانى ست كه برادرم محسن مرا با خود به تاق بستان برده است و عكاسى دوره گرد از ما رو به تاق ها و پشت به درياچه اين عكس را مى گيرد ... او برادر بزرگتر است و من كوچكترين عضو خانواده؛ او مرا دوست دارد و من هم او را؛  بچه تَر كه بودم قبل از اينكه به دبيرستان برود با من كه به دنبالش گريه مى كردم با مهربانى حرف مى زد و آرامم مى كرد ... محسن مرا به سلمانى مى بَرَد و بعد هم به قنادى هاى خيابان جليلى تا بستنى و باقلوا بخوريم، مرا به سينما مى بَرَد و به تاق بستان، مثل همين روز ... روزگار خوش، ساده و شيرينى داريم ....... من خانواده ام را دوست دارم، هر چقدر دنيا عوض تَر مى شود، بيشتر دوست شان دارم ... class=
🌿 سال ١٣٦٠ است شايد؛ شايدم هم ١٣٥٩... مى گويم شايد ١٣٥٩، چون گردِ جنگ هنوز بر ما و درياچه ى تاق بستان ننشسته است. اينجا بعد از ظهر يك روز تابستانى ست كه برادرم محسن مرا با خود به تاق بستان برده است و عكاسى دوره گرد از ما رو به تاق ها و پشت به درياچه اين عكس را مى گيرد ... او برادر بزرگتر است و من كوچكترين عضو خانواده؛ او مرا دوست دارد و من هم او را؛ بچه تَر كه بودم قبل از اينكه به دبيرستان برود با من كه به دنبالش گريه مى كردم با مهربانى حرف مى زد و آرامم مى كرد ... محسن مرا به سلمانى مى بَرَد و بعد هم به قنادى هاى خيابان جليلى تا بستنى و باقلوا بخوريم، مرا به سينما مى بَرَد و به تاق بستان، مثل همين روز ... روزگار خوش، ساده و شيرينى داريم ....... من خانواده ام را دوست دارم، هر چقدر دنيا عوض تَر مى شود، بيشتر دوست شان دارم ...



ثبت دیدگاه شما

ديدگاه کاربران