کورش سلیمانی ☀️
ماشين را نگه داشتم و بالاخره امشب رفتم سراغ اش: "لطف مى كنى يك عكس بندازى با بنده، مى خواهم درباره ات بنويسم" ... آمدم سلفى را بگيرم كه ديدم مانع شد و خواست چهره اش را بپوشاند با شال اش ... گفتم چرا؟ نمى خواهى عكست بيافتد؟ گفت بچه اش نمى داند كه كارِ شبانه اش رفتگرى ست ... يكباره چندثانيه اى مكث كردم و فقط نگاهش كردم و بعد به خودم آمدم و گفتم چشم هرطور شما بخواهى ... و عكس نهايتا چنين شد كه مى بينيد و صرفا هست براى خالى نبودن عريضه ... اما بعد ... _________________
چند سالى ست هر وقتِ شب كه به خانه آمده ام و يا آفتاب نزده بيرون زده ام ايشان را ديده ام كه با مسئوليتِ بى مانندش دارد خيابان مان را تميز مى كند. در تابستان و زمستان، در گرما و سرما و باران و برف دلسوزانه ديده ام كه با چه وسواسى به كار مشغول است ... دلسوزى اش بى نظير است، در عمرم كمتر ديده ام مثل او را ... محترم است و بسيار پاكيزه و خوش برخورد ... با اينكه امشب فهميدم از صبح تا عصر هم در جاى ديگرى مشغول است اما نديده ام كه خستگى در چهره اش نمايان باشد و ذره اى در كارش تاثير بگذارد ... خلاصه اينكه فكر مى كنم اگر ده درصد ما مثل او بوديم و با مسئوليت پذيرى او كار مى كرديم اين سرزمين حقيقتا بهشت مى شد ... دستمزدش را كه پرسيدم آب شدم از شرم ... براى يك ماه، هر شب بيدار ماندن (از ده شب تا هفت صبح فردا) و كار كردن و تميز كردن خيابان طولانىِ ما با اين دقت و مراقبت، بدون هيچ تعطيلى او فقط نهصد و پنجاه هزار تومان دستمزد مى گيرد ... براى يك ماه و با اين همه زحمت ... اين همه مسئوليت پذيرى ... پول تو جيبىِ روزانه ىِ خيلى از شاخ شمشادهاىِ بيكار و مفت خورى كه شبانه با ماشين هاى شان از كنار او مى گذرند از اين مبلغ حتما بيشتر و خيلى بيشتر است اما پاكى اين پول كجا و چركى آن سرمايه ها كجا ... الان كه اينها را مى نويسم فكر مى كنم كه كاش دستت را مى بوسيدم برادر ... class=
☀️ ماشين را نگه داشتم و بالاخره امشب رفتم سراغ اش: "لطف مى كنى يك عكس بندازى با بنده، مى خواهم درباره ات بنويسم" ... آمدم سلفى را بگيرم كه ديدم مانع شد و خواست چهره اش را بپوشاند با شال اش ... گفتم چرا؟ نمى خواهى عكست بيافتد؟ گفت بچه اش نمى داند كه كارِ شبانه اش رفتگرى ست ... يكباره چندثانيه اى مكث كردم و فقط نگاهش كردم و بعد به خودم آمدم و گفتم چشم هرطور شما بخواهى ... و عكس نهايتا چنين شد كه مى بينيد و صرفا هست براى خالى نبودن عريضه ... اما بعد ... _________________ چند سالى ست هر وقتِ شب كه به خانه آمده ام و يا آفتاب نزده بيرون زده ام ايشان را ديده ام كه با مسئوليتِ بى مانندش دارد خيابان مان را تميز مى كند. در تابستان و زمستان، در گرما و سرما و باران و برف دلسوزانه ديده ام كه با چه وسواسى به كار مشغول است ... دلسوزى اش بى نظير است، در عمرم كمتر ديده ام مثل او را ... محترم است و بسيار پاكيزه و خوش برخورد ... با اينكه امشب فهميدم از صبح تا عصر هم در جاى ديگرى مشغول است اما نديده ام كه خستگى در چهره اش نمايان باشد و ذره اى در كارش تاثير بگذارد ... خلاصه اينكه فكر مى كنم اگر ده درصد ما مثل او بوديم و با مسئوليت پذيرى او كار مى كرديم اين سرزمين حقيقتا بهشت مى شد ... دستمزدش را كه پرسيدم آب شدم از شرم ... براى يك ماه، هر شب بيدار ماندن (از ده شب تا هفت صبح فردا) و كار كردن و تميز كردن خيابان طولانىِ ما با اين دقت و مراقبت، بدون هيچ تعطيلى او فقط نهصد و پنجاه هزار تومان دستمزد مى گيرد ... براى يك ماه و با اين همه زحمت ... اين همه مسئوليت پذيرى ... پول تو جيبىِ روزانه ىِ خيلى از شاخ شمشادهاىِ بيكار و مفت خورى كه شبانه با ماشين هاى شان از كنار او مى گذرند از اين مبلغ حتما بيشتر و خيلى بيشتر است اما پاكى اين پول كجا و چركى آن سرمايه ها كجا ... الان كه اينها را مى نويسم فكر مى كنم كه كاش دستت را مى بوسيدم برادر ...



ثبت دیدگاه شما

ديدگاه کاربران