کورش سلیمانی ❄️
برف كه مى آمد و مدرسه كه تعطيل مى شد ما از همان سرِ صبح در برف هاىِ بلند مى پلكيديم ... اهل آدم برفى ساختن نبوديم، بين خودمان باشد در كرمانشاهِ آن سالها اين بازى كمى دخترانه محسوب مى شد اما برف بازى با گلوله هاىِ برفى آبدار و سفت شده را تا سرحدِ جان ومشتاقانه بازى مى كرديم ... از اين سرِ كوچه به آن سرِ كوچه حمله مى برديم با گلوله هاىِ آماده شده كه چندتايى اش را در دستى به روى شكم نگه مى داشتيم و با دست ديگر پرتاب شان مى كرديم ... براى درگيرى گروه گروه مى شديم و دعواهاىِ برفى ما گروهى بود ... بعد از ساعاتى وقتى شلوارِ كردى و كلاهِ بافتنى و كاپشن و خلاصه همه ى جان مان خيس آب و برف مى شد براى كسبِ گرما و شايد بازيافتِ انرژى از كف رفته، با دست ها و پاها و كلّه ى يخ زده به خانه مى آمديم ... هميشه مى دانستم وقتى دست هاى يخ زده و سرخ ام را روى چراغ علاء الدين بگيرم دردناك مى شود ... اما بازهم نمى توانستم بر اين وسوسه غلبه كنم و باز دستم را مى گرفتم روى علاء الدين و بعد دردِ سنگينِ دست ها شروع مى شد، عجب دردى بود هنوز يادم هست ... البته هم زمان انگار يخِ مخ ام هم آب مى شد، چون آب دماغ بود كه كمى بعد از گرم شدن ام از مجارىِ رسمى اش جريان مى يافت ... مادر كه مى ديد از كوچه آمده ام، از آشپزخانه در حاليكه آش ترخينه مان _ كه ويژه ى روزهاى برفى بود_  را هم مى زد، بلند مى گفت: ديگه نرى ها ... بابات مى آد دعوات مى كنه ... و بعد از اندك توقفى بى آنكه اصلا فهميده باشم مادر كه نمى دانم چرا سر تكان مى داد به من چه گفت، مى رفتم باز تا برف بازى كنم ... و مادر هرگز جلوى مرا نمى گرفت ... و بابا مرا در كوچه مى ديد و هرگز كتكم نمى زد ... و بازهم من بعد از يك دل سير برف بازى برمى گشتم تا دست هاى يخ زده ام را روى علاء الدين بگيرم و اين رفت و آمدهاى بازيگوشانه تا غروب سردِ يخ بندان ادامه داشت ... امروز برف ما را به كجاها كه نبرد ... class=
❄️ برف كه مى آمد و مدرسه كه تعطيل مى شد ما از همان سرِ صبح در برف هاىِ بلند مى پلكيديم ... اهل آدم برفى ساختن نبوديم، بين خودمان باشد در كرمانشاهِ آن سالها اين بازى كمى دخترانه محسوب مى شد اما برف بازى با گلوله هاىِ برفى آبدار و سفت شده را تا سرحدِ جان ومشتاقانه بازى مى كرديم ... از اين سرِ كوچه به آن سرِ كوچه حمله مى برديم با گلوله هاىِ آماده شده كه چندتايى اش را در دستى به روى شكم نگه مى داشتيم و با دست ديگر پرتاب شان مى كرديم ... براى درگيرى گروه گروه مى شديم و دعواهاىِ برفى ما گروهى بود ... بعد از ساعاتى وقتى شلوارِ كردى و كلاهِ بافتنى و كاپشن و خلاصه همه ى جان مان خيس آب و برف مى شد براى كسبِ گرما و شايد بازيافتِ انرژى از كف رفته، با دست ها و پاها و كلّه ى يخ زده به خانه مى آمديم ... هميشه مى دانستم وقتى دست هاى يخ زده و سرخ ام را روى چراغ علاء الدين بگيرم دردناك مى شود ... اما بازهم نمى توانستم بر اين وسوسه غلبه كنم و باز دستم را مى گرفتم روى علاء الدين و بعد دردِ سنگينِ دست ها شروع مى شد، عجب دردى بود هنوز يادم هست ... البته هم زمان انگار يخِ مخ ام هم آب مى شد، چون آب دماغ بود كه كمى بعد از گرم شدن ام از مجارىِ رسمى اش جريان مى يافت ... مادر كه مى ديد از كوچه آمده ام، از آشپزخانه در حاليكه آش ترخينه مان _ كه ويژه ى روزهاى برفى بود_ را هم مى زد، بلند مى گفت: ديگه نرى ها ... بابات مى آد دعوات مى كنه ... و بعد از اندك توقفى بى آنكه اصلا فهميده باشم مادر كه نمى دانم چرا سر تكان مى داد به من چه گفت، مى رفتم باز تا برف بازى كنم ... و مادر هرگز جلوى مرا نمى گرفت ... و بابا مرا در كوچه مى ديد و هرگز كتكم نمى زد ... و بازهم من بعد از يك دل سير برف بازى برمى گشتم تا دست هاى يخ زده ام را روى علاء الدين بگيرم و اين رفت و آمدهاى بازيگوشانه تا غروب سردِ يخ بندان ادامه داشت ... امروز برف ما را به كجاها كه نبرد ...



ثبت دیدگاه شما

ديدگاه کاربران