ملیکا شریفی نیا ا 
اينم از رأيِ من و مادر قشنگم 💜
ا 
در اوجِ نا اميدي 
تا دوازده شب تو صف ايستاديم 
مردم رد مي شدن و تشكر مي كردن 
ما هم از اونا تشكر مي كرديم 
كه زير اون آفتاب وحشتناك رأي دادن 
شب كه از هم جدا شديم 
گفتيم خدا فردا رو به خير بگذرونه 
صبح كه با تبريكِ هيجان زده ش 
از خواب بيدار شدم 
باورم نمي شد 
واقعا اتفاق افتاد؟ 
ذوق زده گفت مي دونستم خوابي 
ولي مي خواستم اين خبرو خودم بهت بدم 
از خوشحالي خوابم پريد 
گفتم رأي اي كه در كنار تو نوشته بشه 
بي شك برنده ست 😌
خدايا شكرت 🙏🏻
ا 
مباركمون باشه 💜 class=
ا اينم از رأيِ من و مادر قشنگم 💜 ا در اوجِ نا اميدي تا دوازده شب تو صف ايستاديم مردم رد مي شدن و تشكر مي كردن ما هم از اونا تشكر مي كرديم كه زير اون آفتاب وحشتناك رأي دادن شب كه از هم جدا شديم گفتيم خدا فردا رو به خير بگذرونه صبح كه با تبريكِ هيجان زده ش از خواب بيدار شدم باورم نمي شد واقعا اتفاق افتاد؟ ذوق زده گفت مي دونستم خوابي ولي مي خواستم اين خبرو خودم بهت بدم از خوشحالي خوابم پريد گفتم رأي اي كه در كنار تو نوشته بشه بي شك برنده ست 😌 خدايا شكرت 🙏🏻 ا مباركمون باشه 💜



ثبت دیدگاه شما